توضیحات
صدای دیرآشنای زنگ ساعت، با آن نوای خاطرهانگیز قدیمیاش، از خواب صبح تابستانی بیدارم میکند. پنج است و خیلی زود، و هوا رو به روشنی. هنوز کاملا به این دنیا نیامدهام و چشمانم در تسخیر خواب نوشین است. نسیم ملایمی از پنجره یاریام میکند تا نیمچشمی باز کنم. دستم بیاختیار میرود به سمت چپم و روی تخت کسی را میجوید. نیست. جایش خالی است. هنوز باورم نشده و در خیالم ننشسته که دیگر نیست. با لمسِ جای خالی، ناگزیر باور میکنم. دوباره یادم میآید. یک هفته پیش بود که ناباورانه و سرگشته او را به حفرهای از حفرههای بیپایان بهشت زهرا سپرده بودم و حالا، پس از یک هفته، میخواستم، بی او، پا به کوههای تهرانش بگذارم. حساب سالهایش از دستم به در است. همدل و همراهِ روی زمینِ من، و همپای ارتفاعاتِ من، اکنون در ارتفاعی زیر صفر برای من دست نیافتنی است.

نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.