توضیحات
مقدمه کتاب:
در شمال دور، نور گرم و دلنشین خورشید، میتابید بر سرزمین پوشیده از برفهای سفید و درخشان الدورا. کوههای بلند و سر به فلک کشیده، همچون دیوارهایی از جنس نور و یخ، شاهد درختان کاج همیشه سرسبزی بودند که در برابر بادهای سرد زمستانی از این سرزمین محافظت میکردند.
در دل سرزمین الدورا، شهری زیبا نهفته بود. شهری که برجهای سپید آن همچون نگینهایی درخشان در میان دشتهای برفی میدرخشیدند.
اینجا جایی بود که مردم شهر لوتاریا در صلح و صفا زندگی میکردند و صدای سرودهایشان طنینانداز بود. سرودهایی از جنس روشنایی که دلهای یخزده را به گرمی دعوت و قلبها را روشنتر از خورشید میساخت.
اما در دوردست، جایی که نور خورشید به تدریج کمرنگ میشد، سرزمینی خاکستری گسترده بود. آزوکایا، که روزگاری به درخشش شهر لوتاریا و جزئی از سرزمین الدورا بود، اکنون تنها سایهای از آن شکوه قدیمی را در خود داشت. آزوکایا میان دو سرزمین الدورا و درینمور، قرار گرفته بود و به مرزی مهآلود و پر از رمز و راز تبدیل شده بود. هیچکس نمیدانست چه بر سر آزوکایا آمده است، اما تنها چیزی که مسلم بود، این بود که آزوکایا دیگر آن سرزمین نورانی و سرشار از زندگی نیست.
شایعات میگفتند که سرزمین تاریکی؛ درینمور با نغمههای تاریک و مرگبارش، آزوکایا را به این وضع انداخته. نغمههایی که قدرت نابودی و تباهی در خود داشتند و میتوانستند حتی سرزمینهای روشنایی را نیز به سایهای از مرگ تبدیل کنند. اکنون، مهای غلیظ و ترسناک بر آزوکایا سایه افکنده بود و هیچکس نمیدانست چه چیزی در دل آن میگذرد.

نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.