توضیحات
مرجان هنوز چمدان بستهی جهیزیهاش را باز نکرده بود که محمدعلی دستش را گرفت و گفت: اینجا خونهی بابامه… ولی ما باید خونهی خودمون رو بسازیم. با دستهامون و همین شد. در همون حوالی، جایی پایینتر از تپههای بلوط، محمدعلی با تیشه و بیل افتاد به جان خاک. از گل و کاه و عرق پیشانی، خانهای بالا آورد. نه اتاق زیاد داشت، نه ایوان بلند، اما دلچسب بود. دلنشین. دیوارهای کاهگلش بوی زندگی میداد، سقفش با شاخههای درخت کنار بسته شده بود و پنجرههاش رو به طلوع باز میشد.

نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.